|
![]() |
![]() |
|||||||
|
Subject: آرشيو Date: December 2011
|
|||||||||
|
هر وقت خواستی دیگه نخون. الان داری یه سری کلمه میخونی. اگه همهی کلمههای این متن رو بخونی یعنی خیلی کلمه خوندی. یعنی اینکه خوب خودت خواستی که همهی کلمهها رو بخونی. شاید هم دلت بخواد به جای همهی کلمهها فقط بعضیهاشون رو بخونی، یعنی مثلا کلمه درمیان بخونی یا این که از هر سه تا کلمه یکی رو بخونی و یا هر چی دیگه. شاید هم اصلا دلت بخواد خودت یه چیزی بنویسی و به جای این بذاریش، یا کنار این، یا شاید هم اصلا تو یخچال خونهتون. هر طور راحتی. اینقدر کارهای مختلفی میشه که نگو و البته خوب فقط یه سری از اونها رو میشه واقعا انجام داد. مثلا یک کاری که میتونی بکنی اینه که دیگه نخونی. که البته اگه همچین تصمیمی بگیری احتمالا دل به شک میشی که نکنه چیزی از دست بدی.
به این مینازد که - من همیشه در حال تفکرم. جوابش را، بد، میاید که: - اگه یه ذره آیکیو داشتی با ۵ دقیقه فکر کردن کارت حل بود.
روز قبل از دفاع نهایی تز، میپرسم:
- Do you have any final survival tips for tomorrow's exam?
نگاهم میکند، لبخند کجی میزند و میگوید:
: It's too late now.
با تک تک نفسهایم، روحیه دادنش رو در حلقم فرو میبرم.(از سری داستانهای واقعی من و استاد)
|
![]() |
||||||||