|
![]() |
![]() |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
Subject: آرشيو Date: November 2007
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
ترجمهی آزاد از متن اصلی انگلیسی. یک روز آدم بیحوصله و تنها داشت تو بهشت قدم میزد. خدا دیدش و ازش پرسید: «آدم؟ چهت شده؟» آدم گفت که خیلی تنها است و هیچکی رو نداره که باهاش صحبت کنه. خدا بهش گفت که داشته یه همدم برایش درست میکرده. خدا بهش گفت که چیزی که داشته میساخته یه زن بوده و براش توضیح داد که: «این زن خوشگل برایت میوه جمع میکنه، غذا آماده میکنه، و موقعی که لباس رو کشف کردی لباسهات رو هم برات میشوره.» خدا گفت که زنی که داشته میساخته «همیشه باهات موافقه، هیچ وقت به جونت غر نمیزنه و هر وقت که با هم بحثتون شد، زود معذرت خواهی میکنه و اعتراف میکنه که اشتباه کرده. همیشه تحسینت میکنه و کلی ازت تعریف میکنه. بچههات رو بزرگ میکنه و جونش هم بره نصف شب بیدارت نمیکنه که پا بشی و بچه رو ساکت کنی. تازه، هیچ وقت از ماه بیحوصله و بداخلاق نمیشه و هر وقت که بخوای میآد پیشت و عشقش رو به پات میریزه.» آدم از خدا پرسید: «ایول، حالا اگه همچین زنی بخوام چقدر باید بدم؟» خدا حواب داد: «یک دست و یک پات رو.» آدم یه نگاه به دستش کرد، یه نگاه به پاش کرد، یه خورده فکر کرد و پرسید: «ممم، خوب اگه یه دندهم رو بدم چی میدی بهم؟» بقیه داستان، داستان نیست. خاطره است.
|
![]() |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||