Alee's Weblog: وبلاگ علی مهریزی
یعنی عاشق، و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد. دچار
Subject: آرشيو   Date: November 2007
Adam and Eve, and rest
ترجمه‌ی آزاد از متن اصلی انگلیسی.

یک روز آدم بی‌حوصله و تنها داشت تو بهشت قدم می‌زد. خدا دیدش و ازش پرسید: «آدم؟ چه‌ت شده؟»

آدم گفت که خیلی تنها است و هیچ‌کی رو نداره که باهاش صحبت کنه. خدا به‌ش گفت که داشته یه همدم برای‌ش درست می‌کرده. خدا به‌ش گفت که چیزی که داشته می‌ساخته یه زن‌ بوده و براش توضیح داد که: «این زن خوشگل برای‌ت میوه جمع می‌کنه، غذا آماده می‌کنه، و موقعی که لباس رو کشف کردی لباس‌هات رو هم برات می‌شوره.»

خدا گفت که زنی که داشته می‌ساخته «همیشه باهات موافق‌ه، هیچ وقت به جون‌ت غر نمی‌زنه و هر وقت که با هم بحث‌تون شد، زود معذرت خواهی می‌کنه و اعتراف می‌کنه که اشتباه کرده.

همیشه تحسین‌ت می‌کنه و کلی ازت تعریف می‌کنه.

بچه‌هات رو بزرگ می‌کنه و جون‌ش هم بره نصف شب بیدارت نمی‌کنه که پا بشی و بچه رو ساکت کنی.

تازه، هیچ وقت از ماه بی‌حوصله و بداخلاق نمی‌شه و هر وقت که بخوای می‌‌آد پیش‌ت و عشق‌ش رو به پات می‌ریزه.»

آدم از خدا پرسید: «ایول، حالا اگه همچین زنی بخوام چقدر باید بدم؟»

خدا حواب داد: «یک دست و یک پات رو.»

آدم یه نگاه به دست‌ش کرد، یه نگاه به پاش کرد، یه خورده فکر کرد و پرسید: «ممم، خوب اگه یه دنده‌م رو بدم چی می‌دی به‌م؟»

بقیه داستان، داستان نیست. خاطره است.